دوشنبه، ۱ دی ۱۴۰۴
نویسنده: حامد درخشان | زمان مطالعه: 6 دقیقه

یلدا در بهمان یک تاریخ مشخص روی تقویم نیست. بیشتر شبیه یک حس تکرارشونده است؛ حسی که هر سال، با آدمهای آشنا و خاطرههای تازه برمیگردد. بعضی از این خاطرهها مال پارسالاند، بعضی مال یکی دو سال قبل، اما وقتی کنار هم مینشینند، انگار همه در یک شب اتفاق افتادهاند.
ماجرا از چند روز پیش از تمرینهای نمایشنامه آغاز شد.
محدثه و مینا با جان و دل کنار بچهها بودند؛ تمرین و تکرار میکردند، خسته میشدند و دوباره از نو شروع میکردند. نگار اولش تردید داشت؛ اینکه آیا بچهها میتوانند دیالوگها را حفظ کنند؟ آیا اجرا از هم نمیپاشد؟
اما روز موعود که رسید، هرکس مسئولیت خودش را پیدا کرد و نمایش، بهتر از آنچه مورد انتظار او بود، پیش رفت.
روز جشن، فضا چندلایه بود. در حیاط، گریم و آمادهسازی جریان داشت. نگار و طلعت مشغول میکاپ بچهها بودند تا شبیه شخصیتهایشان شوند. همزمان، در طبقه بالا، احمد، ریحانه و آرزو ماسکها و شخصیتهای دیگر را آماده میکردند. بین این شلوغیها، خنده کم نبود. حسین دلش نمیخواست نقش گاو را بازی کند. علیپناه با گذاشتن منقار کلاغ کنار نمیآمد و امیرحسین؟ امیرحسین با لباس پیرزن، باعث شاد شدن همه شده بود.
در میانهی همین هیاهو، یک اتفاق آرام اما مهم افتاد.
سارا، خانم رابط، که تازه به میهن برگشته بود، بیسروصدا وارد شد. یواشکی به طبقه بالا رفت، بچهها را سوپرایز کرد و بعد، آرام کنارشان در حیاط نشست. حضورش حسی شبیه حضور مادر در خانه داشت؛ چیزی که فضا را گرمتر و صمیمیتر کرد.

نمایش با همکاری بچهها و کمک خدیجه که از پشت صحنه دیالوگها را یادآوری میکرد، به خوبی اجرا شد.
همانجا بود که معلوم شد تمرینها بیدلیل نبوده و هرکسی جای خودش را پیدا کرده بود.
بعد از اجرا، نوبت پذیرایی شد. علی و احمد تقریباً کل برنامه را در حیاط گذراندند؛ انار دون کردند، میوه پوست گرفتند و هندوانه را آماده کردند. همهچیز با خنده و جنبوجوش جلو میرفت تا اینکه یکی از تسهیلگرها لحظهای ایستاد و یک تذکر خیلی کوچک،درباره بهداشت داد. لحظهای کوتاه، اما واقعی؛ از آن یادآوریهایی که شادی را متوقف نکرد، فقط آن را مسئولانهتر کرد.

یکی از بخشهای چالشبرانگیز برنامه، فال گرفتن بود.
داخل سالن، سفره پهن شده بود و همه دور میز نشسته بودند. مهمانها هم آمده بودند. نگار با اصرار کمک میخواست و چون محمدرضا در برنامههای کتابخوانی معمولا محمدرضا به نگار کمک میکرد، با اصرار از محمدرضا خواست در خواندن فالها کمک کند، بیآنکه بداند او چندان اهل حافظخوانی نیست.
محمد جواد به عنوان نفر اول فال گرفت و با ذوق گوش داد. امیرحسین اما باز هم نگران بود. فال او که بر «مهربانی با دوستان» تأکید داشت، باعث اعتراضش شد؛ فکر میکرد فال او نسبت به بقیه کوتاهتر و کم محتواتر است.
امیرحسین اما گفت : « فالهای من همیشه بد است».
بعد از صحبتهای یکی از مهمونها، یعنی آقای دکتر، بچهها از دکتر خواستند که دوباره فال بگیرد. نفرات اول و دوم دوباره محمد جواد و امیرحسین بودند
وقتی آقای دکتر برای امیرحسین فال گرفت، او آرام شد. فال باز گشت و شعر خوانده شد و شعر حافظ این بود:
« نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی».
تعبیر آن:
«اگر به حرف بزرگترها گوش بدهی، روزگار خوبی در انتظارت است».
بعد از فال امیرحسین خندید و حالش خوب شد.
پذیرایی یلدا همیشه قصه دارد. سالاد اناری که ریحانه پیشنهادش را داد؛ این سالاد خوشمزهترین بخش شب یلدا بود. ولی مهم مزه نبود؛ مهم با عشق درستشدن آن بود.
گاهی خاطرهها جایی ساخته میشوند که اصلاً برنامهریزی نشدهاند. مثل بادکنکهایی که برای دیزاین اتاق گرفته شده بودند و چندتای آنها سر از حوض جلوی مسجد درآوردند. صحنهای ساده، اما ماندگار بود؛ مثل اینکه یلدا دلش نخواست فقط داخل سالن بماند و تصمیم گرفت کمی هم در محله پخش شود.

وقتی شب تمام میشود، چیزی بیشتر از هندوانه و انار باقی میماند.
خاطرههایی که دقیقاً نمیدانیم مال کدام سالاند، اما میدانیم مال «بهمان»اند. یلداهایی که کامل نبودند، بینقص پیش نرفتند، اما واقعی بودند و شاید به همین دلیل است که هنوز، بعد از گذشت زمان، میشود آنها را دوباره تعریف کرد.