هم‌دلی چیست و چگونه مرز میان هم‌دلی و هم‌دردی را تشخیص دهیم؟

هم‌دلی چیست و چگونه مرز میان هم‌دلی و هم‌دردی را تشخیص دهیم؟

شنبه، ۱۷ مرداد ۱۴۰۵

نویسنده: سما کلاته جاری | زمان مطالعه: 10 دقیقه

عکس بهمان مرتبط با همدلی

تا حالا پیش آمده کسی برای شما پیش آمده که کسی  از غمش بگوید و در همان لحظه، ناخودآگاه شروع کنید به راهکار دادن؟ یا اینکه برای کم کردنِ بارِ حرف‌هایش، بگویید  دنیا که به آخر نرسیده و سعی کنید زودتر پرونده‌یِ آن غصه را ببندید؟

 

این موقعیت‌ها برای خیلی از ما آشنا است. اغلب بعد از این مکالمه‌ها، یک حسِ معلق باقی می‌ماند؛ انگار آن آدم، آرام نشده و حتی تنهاتر از قبل است و ما هم با این که فکر می‌کردیم داریم کمک می‌کنیم، احساسِ ناکارآمدی می‌کنیم. انگار در آن لحظات، ما همه‌چیز جز هم‌دلی داریم. اما هم‌دلی واقعاً چیست؟ و چرا وقتی همه‌ ما تشنه‌یِ درک شدن هستیم، موقعِ درک کردنِ دیگری این‌قدر به سختی می‌افتیم؟

تفاوت طلایی هم‌دلی دربرابر هم‌دردی:

موقعیتی را تصور کنید که یک کودک 10 ساله در یک کلاس آموزشی زمانی که نوبت او میرسد تا نقاشی اش را به بقیه نشان دهد، با دستپاچگی کاغذ را مچاله میکند و با حالی کلافه میگوید اصلا نمیخواهم نشان بدهم. همه اش خط خطی و زشت شد. بقیه حتما مسخرم میکنن.

واکنش از سر هم‌دردی

 مربی سریع کاغذ را از زمین برمی‌دارد و می‌گوید: «برای چی انقدر خودت را دست پایین می‌گیری، تو خیلی باهوشی، گریه نکن.الان خودم نقاشی ات را کامل میکنم تا بقیه ببینند چقدر عالی هستی».

در هم‌دردی مربی در احساس درماندگی و شرم کودک غرق میشود. از نظر شناختی-رفتاری، این سبک پاسخ‌دهی ناخودآگاه خطای شناختیِ درماندگی و ناکارآمدی را در کودک تأیید می‌کند. پیام ضمنی این رفتار به کودک این است: «حق با توست؛ تو به تنهایی فاقد شایستگیِ لازم برای مواجهه با چالش هستی و منِ بزرگسال باید نقص تو را جبران کنم.» این مکانیسم، به جای تقویت عاملیت، به تحلیل رفتن عزت‌نفس و ترویج وابستگیِ شناختی می‌انجامد.

واکنش مبتنی بر هم‌دلی

مربی با حفظ مرز های روانی خود و همچنین تجربه جهان ذهنی کودک بدون گم کردن هویت خودش، مسئله را از چشم کودک می‌بیند و به او می‌گوید: «انگار از اینکه نقاشی‌ات اون‌ طوری که می‌خواستی نشده، حسابی کلافه و نگران اینی که بچه‌ها بهت بخندن یا کارت رو مسخره کنن، درست می‌گم»؟

در هم‌دلی، مربی بدون از دست دادن کنترل مرکز پردازش شناختی خود، نقش «آینه‌ی امن» را ایفا می‌کند. نام‌گذاری دقیق هیجان‌های پنهان (شرم و ترس از طرد اجتماعی) بخش لیمبیک مغز کودک را آرام کرده و فعال‌سازی قشر پیش‌پیشانی (PFC) را تسهیل می‌کند. کودک در این بستر بدون اینکه تحقیر شود یا احساس ناتوانی کند، تجربه‌ی عمیقِ «دیده شدن و فهمیده‌شدن ایمن» را کسب می‌کند که این امر عاملیت (Agency) و تاب‌آوری او را تقویت می‌سازد. همچنین مغزکودک از حالت «دفاع و بقا» خارج شده و دوباره به حالت  و آرامش» بازگشته است.

کشف شگفت انگیز مغز؛وفتی همدلی میکنیم واقعا چه اتفاقی می افتد

هم‌دلی یک پدیده کاملاً عصب‌شناختی، ساختاریافته و مبتنی بر شبکه‌های عصبیِ مشخص در مغز ماست.

پژوهش‌های تصویربرداری عصبی نشان داده‌اند که مغز ما برای درک رنج دیگران از همان مدارهایی استفاده می‌کند که برای تجربه درد یا هیجانِ خودِ ما به کار می‌افتند. هنگامی که فردی دچار رنج، شرم یا درد هیجانی می‌شود، ساختارهایی مانند قشر اینسولای قدامی (Anterior Insula) و قشر سینگولیت قدامی (ACC) فعال می‌شوند.

جالب اینجا است که وقتی ما به شکلی عمیق، متمرکز و مرزدار به دردِ فرد مقابل گوش می‌دهیم، دقیقاً همین بخش‌ها در مغز ما نیز (به شکل تعدیل‌شده) فعال می‌شوند. این یعنی مغز ما به‌طور بیولوژیکی سیم‌کشی شده است تا بگوید: «من پژواک رنج تو را در درون خودم بازسازی می‌کنم تا عمق دردت را بفهمم.»

همدلی فقط یک حس نیست؛ سه تا راه فهمیدن است:

شاید برای شما جالب باشد که روانشناسان برای اینکه بفهمیم چطور می‌توانیم درست تر و عمیق تر کنار آدم ها باشیم، همدلی را به سه دسته تقسیم می‌کنند:

نوع اول: هم‌دلیِ درونی یا ذهنی

 همان لحظه‌ای که دارید به حرف‌های طرف مقابل گوش می‌دهید و ناخودآگاه یاد یک تجربه‌ خودتان می‌افتید یا یک تصویر در ذهنتان ساخته می‌شود یا بدنتان یک حسِ آشنا را تجربه می‌کند. مثلاً وقتی کودک گفت «همه مسخرم می‌کنن»، شما یاد روزهایی افتادید که دیگران به شما خندیدند و دل شما هم شکست. اما اینجا یک تفاوت خیلی مهم با هم‌دردی وجود دارد: در همدردی، شما در آن خاطره‌ی خودتان غرق می‌شوید و احساسات خودتان اوج می‌گیرد. اما در همدلیِ درونی، شما از آن تجربه فقط قرض می‌گیرید تا بدانید «این حس چه مزه‌ای دارد» ولی سریع برمی‌گردید و تمرکزتان همچنان روی طرف مقابل است. یعنی از خاطره‌ی خودتان استفاده می‌کنید اما در آن گم نمی‌شوید. این یعنی همدلی، نه غرق‌شدن که قرض‌گرفتنِ موقتیِ حس است.

نوع دوم: هم‌دلیِ عینی یا دانش‌بنیان

جایی که کمی از احساسات فاصله می‌گیرید و از اطلاعاتی که بلدید استفاده می‌کنید. مثلاً می‌دانید که این خجالت‌کشیدن کودک، ریشه در ترس از طرد شدن ممکن است داشته باشد یا می‌دانید که گریه کردن، راه طبیعیِ مغز برای تخلیه‌ی فشار است. این لایه یعنی شما فقط «احساس‌گر» نیستید بلکه «آگاه» هم هستید.

نوع سوم، هم‌دلیِ ارتباطی یا بین‌فردی

 همان جایی که همه‌ی این درک درونی و دانشِ بیرونی را تبدیل به کلمات و رفتار می‌کنید تا طرف مقابل احساس کند که دیده شده. همان لبخند همراهانه، همان جمله‌ی «پس کلافه‌ای... درسته؟»، و همان سکوت گرمی که کنارش می‌نشینید. اینجا دیگر فقط «فهمیدن» نیست؛ «نشان دادن فهمیدن» است.

چطور در میدان عمل هم‌دلی کنیم؟

چطور در میدان عمل همدلی کنیم؟

گام اول: توقف و حضور کامل

 پیش از هر واکنشی، مکث کنید. نفسِ عمیق بکشید. این مکث کوتاه به قشر پیش پیشانی شما فرصت می‌دهد تا کنترل را از دستگاهِ لیمبیکِ واکنش‌گر بگیرد. با تمامِ وجود به حرف‌هایِ طرف مقابل گوش دهید، نه برای پاسخ دادن، بلکه برای فهمیدن. تماسِ چشمیِ ملایم، حالتِ چهره‌ی باز و زبانِ بدنِ پذیرا، پیامِ «من اینجام و برایت وقت دارم» را بدونِ کلام منتقل می‌کند.

گام دوم: آینه‌سازیِ هیجانی (بدون قضاوت)

آنچه را که از کلمات و لحن و زبان بدن فرد برداشت می‌کنید، با جملات ساده و کوتاه بازتاب دهید. این بازتاب ساده، بدون تفسیر یا نتیجه‌گیری، به فرد می‌گوید: «من دنیای تو را می‌بینم و برایم مهم است.»

گام سوم: اعتباربخشی به منطق درونی هیجان (Validation)

با جملات این پیام دهید که هیجان او در این موقعیت، معنادار و قابل‌احترام است:

·         «با توجه به چیزی که گفتید، کاملاً می‌فهمم چرا این حس رو دارید.»

·         «اگر من جای شما بودم، احتمالاً همین احساس رو داشتم.»

·         «این که اینقدر ناراحتید، نشون می‌ده چقدر براتون مهم بوده.»

اعتباربخشی به معنی تأییدِ دلیلِ هیجان است و تأیید محتوای آن نیست. شما نمی‌گویید «نقاشی‌ات واقعاً زشت است»، بلکه می‌گویید: «می‌فهمم که از این که نقاشی‌ات اونطوری که می‌خواستی نشده، ناراحتی.» این تفاوت ظریف اما بنیادین است.

گام چهارم: پرسشِ توانبخش (به جای راهکار دادن)

به جای اینکه بگویید «چکار کنم کمکت کنم؟» (که بارِ مسئولیت حلِ مشکل را بر دوشِ شما می‌گذارد)، از پرسش‌هایی استفاده کنید که حسِ عاملیت فرد را احیا کند:

·         «در این شرایط، چه کاری از دست خودت برمیاد که بهت کمک کنه؟»

·         «تا حالا تجربه‌ای داشتی که تونسته باشی از یه همچین احساسی عبور کنی؟ اون موقع چی بهت کمک کرد؟»

·         «دوست داری الان بیشتر درموردش حرف بزنی، یا ترجیح می‌دی راهی برای آروم شدن پیدا کنیم؟»

این پرسش‌ها، فرد را از جایگاه قربانیِ منفعل به جایگاه کنشگری فعال بازمی‌گردانند، بدون اینکه او را تنها بگذارید.

زمانی که با کودک روبه رو هستیم (مثال نقاشی) به کودک پیشنهاد یک انتخاب عینی و کوچک بدهید تا کنترل لحظه را به دست خودش برگرداند.

مثلا بگویید خب، الان این کاغذ مچاله دست توعه. هرکاری دوست داری باهاش بکن هیچ اشکالی نداره. میخوای نگهش داری؟ یا میخوای پرتش کنی یا اصلا پاره اش کنی؟ هرجوری که راحت تری همون کارو بکن من کنارتم.

به کودک این احساس را می‌دهد من قرار نیست به جای تو تصمیم بگیرم اما تو را تنها نمی‌گذارم. همچنین به کودک حس مالکیت برعملش را هدیه می‌دهد. در عین حال هیچکس قرار نیست او را قضاوت کند.

اگر هم‌دلی ام را درست انجام داده ام چه نشانه هایی می‌بینم؟

می‌توانید تغییرات را در سه سطح رصد کنید:

1.    نشانه های فیزیولوژیک سطحی

·         تغییر در الگوی تنفس: از حالت تند به یک نفس عمیق خودبه خودی

·         تغییر در تونوس عضلانی: شل شدن عضلات

·         جهت نگاه: از حالت سرگردان به متمرکز و آرام

2.    نشانه های عصب شناختی رفتاری (واکنش های غیر ارادی)

·         آه کشیدن

·         حرکات ریتمیک خود آرام‌بخش؛ مثل نوازش مداوم دست ها یا گره و باز کردن انگشتان

·         تغییر در لحن صدا؛ از حالت تیز و زیر به بم تر و یکنواخت تر

3.    نشانه های فراشناختی

·         گذار از گذشته به حال و آینده

·         استفاده از ضمیر فاعلی من بجای ضمیر منفعل

·         حرکت از کلی گویی به جزئی گویی دقیق

·         تغییر در نوع سوالات به سمت کنجکاوی و راه گشایی

 

در نهایت این نکته را حتما مدنظر قرار دهید که شما شنونده ی درد هستید اما مسئول حل مشکلات زندگی فرد نیستید. بعد از هر صحبت هم‌دلانه چند دقیقه به خودتان استراحت دهید و نفس عمیق بکشید تا مرز روانی خودتان را بازیابی کنید.