دوشنبه، ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
نویسنده: سارا رابط | زمان مطالعه: 6 دقیقه
همیشه در کتابهای ادبیات میخواندم که سعدی، گلستان و بوستان را در دوران سیاه تهاجم مغول نوشته است. برای من، این گزاره همیشه چیزی دور از دسترس، کمی اغراقآمیز و غیرواقعی به نظر میرسید. با خودم میگفتم: «چطور میشود وقتی جهان در حال سوختن است، کسی بنشیند و از اخلاق و مهر و حکایتهای انسانی بنویسد؟» آن هم چنین شاهکاری که ما چند قرن بعد از آن میآموزیم.
اما حقیقت وقتی چهرهاش را نشان داد که جنگ به خانهام رسید. در روزهایی که دور از وطن، هر لحظه با اخبار ویرانی بیدار میشوم، آن حس غریب را لمس کردم؛ حسِ کسی که در میان جنگ سرگردان به فکر زیستن و یافتن نقطه اثر خود است تا در برابر تاریکی که یکباره به او تحمیل شده چراغی بیفروزد.
سعدی در زمانی شکوفا شد که ابوبکر بن سعد، حاکم شیراز، تصمیمی گرفت که با پرداخت خراج و دیپلماسی، مانع ورود مغولها به شیراز شد.
در حالی که نیشابور و بغداد به تلی از خاکستر بدل میشدند، شیراز آغوشش را برای دانشمندان و هنرمندان آواره گشود. در همین اتمسفر بود که سعدی توانست بنویسد. او ارزش را نه در خونریزی، بلکه در حفظ چراغ تمدن دید. گلستان او، در واقع پاسخی بود به زشتی جنگ؛ او دنیایی ساخت که در آن خرد و انسانیت و اخلاق همچنان حرف اول را میزد.
سالها بعد، در موقعیتی کاملاً متفاوت، دختر نوجوان یهودی در مخفیگاهی تنگ در آمستردام شروع به نوشتن میکند. آن فرانک نه قدرتی برای تغییر بیرون داشت و نه امکانی برای فرار. اما با نوشتن، تجربهی خود را ثبت کرد. او با نوشتن در دفترچهاش، به رنجهایش معنا داد. او نوشت تا ثابت کند که حتی در اسارت هم، ذهن او آزاد است.
امروز نوشتههای او نه فقط یک خاطره، بلکه یکی از مهمترین اسناد انسانی است که به ما یادآوری میکند: «امید، آخرین چیزی است که میمیرد.» او ارزش را از دل انزوای مطلق استخراج کرد.
در بازه سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶، هزاران کیلومتر دورتر، جوانان شهر داریا در سوریه همان مسیر را تکرار کردند. آنها در میان غرش جنگندهها، نه به دنبال اسلحه، بلکه به دنبال کتاب در میان آوارها گشتند. ساختن یک کتابخانه مخفی زیرزمینی با بیش از 14 هزار جلد کتاب، اعلام استقلال روح آنها بود. آنها میگفتند: «همانطور که بدن به غذا نیاز دارد، روح ما به کتاب نیاز دارد تا ویران نشود.». در حالی که طبقات بالای سرشان میلرزید، آنها زیر زمین کتاب میخواندند، بحث میکردند و میآموختند. آنها به جای آنکه منتظر بمانند تا جنگ تمام شود، در دل جنگ، مسیری برای آینده و آگاهی خلق کردند.
کنار هم گذاشتن این روایتها، پاسخ سادهای به آن پرسش اولیه نمیدهد. هنوز هم عجیب است که در دل چنین ویرانیهایی، امکان ساختن وجود داشته باشد. اما شاید نکته دقیقاً همین باشد: این ساختن، نه در تضاد با ویرانی، بلکه تقلا انسانی برای زیستن است.
پس از نوشتن این مقاله وقتی به آن پرسش برمیگردم، دیگر از خودم نمیپرسم چطور ممکن است کسی در آن شرایط بنویسد یا خلق کند؟ بیشتر این را میپرسم که: اگر نمینوشتند و نمیساختند، امروز چگونه میتوانستیم بفهمیم که در روزگاری چنین جانکاه، وقتی جهان بیرون در تاریکی و ویرانی فرو میرود، انسان همچنان میتواند به درون پناه میبرد تا چیزی بسازد که دست هیچ قدرتطلب، جنگنده یا بمبی به آن نرسد؟
آرزو میکنم جنگ هر چه سریع تر پایان یابد و نیاز نباشد چیزی خلق کنم!
فروردین ۱۴۰۵