شنبه، ۶ دی ۱۴۰۴
نویسنده: هستی مطهرنیا | زمان مطالعه: 5 دقیقه

وقتی دانشجو شدم و از شهر خودم آمدم شیراز، همهچیز برای من تازه بود؛ شهر، آدمها، دانشگاه و حتی خودم. توی همان هفتههای اول، تقریباً در اولین جلسهی همهی کلاسها، یک جمله مدام تکرار میشد:
«از فرصتهایی که شیراز دارد استفاده کنید و جمعهای جدید را تجربه کنید.»
راستش این جمله خیلی به دلم نشست. تجربه کردن جمعهای جدید همیشه جزو چیزهایی بوده که دوستش دارم؛ دیدن آدمهای تازه، فضاهای متفاوت و امتحان کردن مسیرهایی که قبلاً توی زندگیام نبوده. انگار سرم برای این چیزها درد میکند.

چند روز بعد، توی جشن ورودی دانشگاه، وسط شلوغی و هیجان، یک اسم برای اولین بار توی ذهنم ماند: بهمان. آن موقع فقط یک اسم بود، اما همان شد یک سرنخ. کنجکاو شدم و دنبالش را گرفتم.
فرم بهمان را پر کردم، بدون اینکه حتی فکر کنم واقعاً قرار است دعوت شوم. بیشتر از سر دل بود تا انتظار.
چند وقت بعد، پیام ارسلان آمد. همان پیام ساده، نقطهی شروع واقعی من با بهمان شد. اولین باری که وارد خانه بهمان شدم، بیشتر تماشا میکردم تا مشارکت. تازهوارد بودم و طبیعی بود کمی استرس داشته باشم.
برنامه که تمام شد، جلسهی آخر شروع شد. من مثل خیلی وقتها، یک گوشه ایستاده بودم؛ نه خیلی داخل جمع، نه کاملاً بیرون. خسته بودم و کمی هم مضطرب.
وسط همان شلوغی، یک نفر من را دید. آمد سمتم و گفت:
«بیا اینجا پیش من بشین.»
نشستم. لقمهلقمه نان و پنیر دستم داد. شاید از بیرون چیز خاصی به نظر نیاید، اما برای من همان لحظه خیلی مهم بود. حس کردم اینجا آدمها بلدند همدیگر را ببینند.
کمی بعد، از من خواستند دربارهی برنامه نظر بدهم. برای منی که اولین بار بود وارد این جمع شده بودم، این اتفاق خیلی دلگرمکننده بود. همانجا فهمیدم شاید اینجا جایی باشد که صدا و ایدهها شنیده میشوند.
کمکم بهمان شد چیزی بیشتر از یک تجربهی جدید. شد جایی که در آن یاد گرفتم، رشد کردم و خودم را بهتر شناختم. نظم و برنامهریزی دقیقش، با اینکه همه جوان بودند، همیشه برایم قابل تحسین بود. هرکسی میدانست مسئولیتش چیست و هیچ کاری رها نمیشد.
اولین باری که بهعنوان تسهیلگر وارد برنامه شدم، ترکیبی از هیجان و استرس داشتم. این بار قرار نبود فقط تماشا کنم؛ قرار بود مستقیم با بچهها کار کنم. یادم هست آن جمعه، سردترین روزی بود که تا آن موقع در شیراز تجربه کرده بودم. اما وقتی برنامه شروع شد، آنقدر همه درگیر آمادهسازی و هماهنگی بودند که سرما یادمان رفت.
قبلتر در «روایش» شرکت کرده بودم و همان آموزشها خیلی به من کمک کرد. حالا که به آن روز نگاه میکنم، میبینم چقدر تجربهام کمتر بود و میدانم چند سال بعد هم احتمالاً به امروز نگاه میکنم و باز میگویم: «چقدر جا داشتی بهتر باشی.» و این برایم قشنگ است؛ یعنی هنوز در مسیر رشد هستم.
بعد از مدتی حضور مداوم در برنامهها، پیشنهادی به من داده شد که هم ذوقزدهام کرد و هم کمی ترساند: عضویت در تیم برنامهریزی.
از همان اول میدانستم این تیم، قلب تپندهی بهمان است؛ جایی که تصمیمها گرفته میشود، جزئیات چیده میشود و مسیر هر جمعه از قبل طراحی میشود. مسئولیتش سنگین بود، چون هر اشتباه کوچکی میتوانست مستقیم روی حال بچهها و کیفیت برنامه تأثیر بگذارد.

کمکم فهمیدم برنامهریزی در بهمان فقط ایده دادن نیست. یعنی فکر کردن به همهچیز؛ از زمانبندی دقیق برنامهها گرفته تا اینکه هر فعالیت دقیقاً با چه هدفی طراحی شده، چه چیزی قرار است به بچهها اضافه کند و چه مهارتی را در آنها تقویت کند.
جلسهها پر از گفتوگو بود، پر از اختلاف نظرهای محترمانه و تلاش برای رسیدن به بهترین تصمیم. هر کسی نظر میداد و مهمتر از آن، یاد گرفته بودیم گوش بدهیم.
بعضی وقتها برنامهها آنقدر ریز و دقیق طراحی میشدند که شاید از بیرون دیده نمیشد، اما پشت هر بازی ساده، کلی فکر، اصلاح و تجربه خوابیده بود. گاهی پیش میآمد که برنامهای را چند بار بازنویسی کنیم، حذفش کنیم یا تغییرش بدهیم، فقط چون به این نتیجه میرسیدیم که «به نفع بچهها نیست».
سختیاش همینجا بود؛ اینکه یاد بگیری از ایدهای که دوستش داری بگذری، فقط بهخاطر کیفیت جمع. اما درست همانجا بود که فهمیدم چرا بهمان اینقدر منظم و ماندگار است. چون تصمیمها شخصی نیستند، جمعی هستند.
جمعهها وقتی برنامه اجرا میشد و میدیدم بچهها با ذوق وارد بازیها میشوند، میخندند، مشارکت میکنند و درگیر فضا میشوند، حس عجیبی داشتم. حس اینکه تمام آن جلسهها، بحثها و خستگیها بالاخره خودش را نشان داده.
آن لحظهها بود که سنگینی مسئولیت، تبدیل میشد به شیرینی.

حالا برنامهریزی برای من فقط یک نقش نیست؛ تمرینی است برای دقیقتر دیدن، مسئولانه فکر کردن و باور داشتن به اینکه کار تیمی، اگر درست انجام شود، میتواند واقعاً اثر بگذارد.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر سالها بعد، بچههایی که امروز به بهمان میآیند، از اینجا بهعنوان یک خاطرهی خوب از کودکیشان یاد کنند، برای من همین کافی است.
همین فکر، دلیل ماندنم است.