ماجرای فروردین ماه: گذری به شعر نو و کهن

ماجرای فروردین ماه: گذری به شعر نو و کهن

شنبه، ۱۶ خرداد ۱۴۰۵

نویسنده: غزل ریاحی | زمان مطالعه: 5 دقیقه

ماجرای فروردین ماه: گذری به شعر نو و کهن

وقتی اسم ماجرا می‌آید، حس یک اتفاق کوچک اما زنده در ما جان می‌گیرد. باشگاه کتاب‌خوانی «ماجرا» حرکتی ماهانه در دل کتابخانه دامان است که هربار با یک موضوع تازه، اعضای بهمان را در کنار هم می‌نشاند تا از کتاب خوانی علاوه بر یک عادت، یک تجربه مشترک نیز بسازد.

در ماجرای دامان تلاش می‌کنیم با هم بخوانیم، فکر کنیم و با گفتگو کتاب‌ها را کندوکاو کنیم. ماجرا در تلاش برای رشد فرهنگ کتابخوانی، تقویت ارتباط اعضای بهمان، افزایش درک و دریافت نگاهی نوین به کتاب کودک و گسترش فهم ادبی است.

اما در ماجرای فروردین ماه ۱۴۰۵، هم‌دلی در روزگار جنگ نیز از نقش‌های ماجراجویان شد: از خواندنی‌ها، دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها گفتیم و با هم گوشه‌ای امن برای این روزها ساختیم؛ سعی کردیم در کنار هم باشیم، چه از راه دور و چه نزدیک و ترمیم و التیامی هرچند اندک روی زخم‌های یکدیگ شویم.

شعر در ماجرای فروردین ماه

ماجرای فروردین ماه رنگ و بوی شعر داشت؛ چراکه احساسات پیچده ما ایرانی‌ها در روزگار جنگ و صلح همیشه در شعرمان جاری بوده و با شعر روح‌مان را قرن‌ها جلا داده‌ایم. در آن روزها از شعرهای نو و کهن گفتیم و تلاش کردیم اگر همیشه میخواستیم اثری مانند شاهنامه بخوانیم، آن را شروع کنیم.

 اما در اولین دورهمی سال ۱۴۰۵ ماجرا، قبل از آنکه نوای شعر از دهانمان بیرون بیاید، یک چیز دیگر جان گرفت: تابلوی اعلانات کتابخانه دامان که یکی از اعضا با چوب ساخته بود. این تابلوی کوچک برای ما به نماد گفت‌و‌گو، یادآوری و حتی نقش بستن حرف‌های تازه تبدیل شد. پیش از شروع دورهمی، ماجراجویان ماجرای تازه‌ای آغاز کردند و با کمک همدیگر بخش‌های مختلف تابلو را به دیوار وصل کردند؛ هرکدام از ما با انجام یک کار کوچک آن سازه‌ را کم کم شکل دادیم و تبدیلش کردیم به محلی برای نوشتنِ هر چه دلِ تنگ‌مان میخواهد.

پس از نصب تابلو، در دامان کنار هم نشستیم و از شعرهای ساده و ترانه‌های کودکانه تا اشعار بزرگان پارسی‌گو را با هم زمزمه کردیم. هر کسی آنچه دوست داشت را برای همه ما خواند؛ در کنار هم از اشعار شاملو، فروغ، خیام، باباطاهر، حافظ، مولوی، و حتی سروده‌های خود ماجراجویان خواندیم و با شعر «حسنی نگو بلا بگو» کودک درونمان را بغل و باهم لحظاتی شاد را سپری کردیم! رفته‌رفته فضای کتابخانه با صداهای مختلفی که شعر می‌خواندند، گرم میشد؛ بعضی آواها با هیجان کودکانه و بعضی با آرامش و تامل. این ماه ماجرا فقط شعرخوانی نبود؛ فرصتی بود برای شنیدن، برای تجربه یک لحن تازه، برای این که همه یادمان بیاید چقدر شعر می‌تواند حال آدم را خوب کند، حتی اگر کوتاه و ساده باشد.

شعر در ماجرای فروردین ماه

اما جالب‌ترین قسمت، داستان علت انتخاب هر شعر توسط ماجراجویان بود: یکی از دوستان از سهراب و شفیعی کدکنی خواند و گفت: « این موضوع باعث شده کمی شعر معاصر بخواند و با دنیای تصویری و خیال‌پردازی شاعران معاصر بیشتر آشنا شود».

یکی دیگر از ماجراجویان بعد از خواندن شعر پریای شاملو از اینکه در کودکی وقتی پدرش این شعر را برای او می‌خواند چه حس نابی تجربه کرده گفت. دیگری تصادفا از یک پمپ بنزین کتاب شعر فروغ را خریده بود! یکی از دوستان خیلی کتاب‌خوان‌مان گفت : « به واسطه ماجرا بالاخره شاهنامه‌خوانی را شروع کرده است». دوستی داشتیم که شعری که امروز در راه ماجرا خودش سروده بود را برای ما خواند و بعد «یه توپ دارم قِل قِلیه» را تحلیل کردیم که چه میزان روی درک و دریافت ما از زندگی امروزی و جامعه موثر بوده است!

 حس و حال خوب روز با به اشتراک گذاشتن کتاب‌ها و فیلم‌های موردعلاقه‌مان ادامه پیدا کرد. برای من زاویه دید افراد مختلف و تفاوت انتخاب‌های آن‌ها نوید دستیابی به جامعه‌ای که بتوانند به عقاید و سلایق هم احترام بگذارند را می‌داد و امید به اینکه بتوانیم هم‌زیستی مسالمت آمیزی داشته باشیم.

تابلو اعلانات: هر چه میخواهد دل تنگت بگو

تابلو اعلانات: هر چه میخواهد دل تنگت بگو

در پایان ماجرا هم روی تابلویی که اول دورهمی وصل کرده بودیم‌، هرکسی تکه شعری به یادگار نوشت. هر کلمه جای خودش را پیدا کرد؛ بعضی شعرها کوتاه بودند و بعضی طولانی‌تر اما همه‌ آن‌ها چیزی مشترک داشتند: انگار شعر از درون جمع ما بیرون آمده بود و قرار بود بماند. تابلویی که حالا دیگر چوب خالی نیست؛ هر شعر مثل یک رد کوچک از این لحظه‌ها روی تابلو می‌ماند، مثل یادآوری این که اینجا چیزی فراتر از یک جلسه و دورهمی اتفاق افتاده است.

ما در دامان بر این باوریم: اگر در مسیر درستی باشیم دنیا این را به ما نشان خواهد داد و در این روز، ماجراجویان شاهد حضور افتخاری دو مهمان، توله سگی زیبا و سموری دم قشنگ بودند. ماجرا یعنی همین؛ یک حس خوب که ساخته می‌شود، یک تابلو که جان می‌گیرد و شعرهایی که می‌مانند تا هر بار از کنارشان رد می‌شویم، یادمان بیاورند که کتاب خواندن می‌تواند دست‌جمعی، زنده و خوشحال کننده باشد.

اگر تابلو اعلانات دامان جلوی شما بود، روی آن چه می‌نوشتید؟

تهیه شده در تیم محتوای دامان