شنبه، ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
نویسنده: غزل ریاحی | زمان مطالعه: 8 دقیقه
گاهی یک سؤال ساده، آدم را وادار میکند کمی بیشتر به خودش فکر کند.
در یکی از برنامههای «ماجرا» (باشگاه کتابخوانی دامان) از اعضا خواستیم تصور کنند که اگر حال و هوای این روزهایشان قرار بود تبدیل به یک کتاب کودک یا نوجوان شود، آن کتاب چه نامی داشت و جلدش چه شکلی بود؟ تنها شرط مسابقه این بود که طراحی جلد با کمک هوش مصنوعی انجام شود.
چیزی که در نهایت شکل گرفت، تنها چند تصویر زیبا نبود. هر جلد، بخشی از دنیای درونی صاحبش را روایت میکرد؛ از دغدغهها و رویاها بگیرید تا امیدها و چیزهایی که شاید در یک گفتوگوی معمولی هیچوقت مطرح نشوند.
از بین 9 اثر جلد کتاب کودک و 9 اثر جلد کتاب نوجوان در گروه «ماجراجویان» رأیگیری شد، دو اثر به عنوان اثر برگزیده انتخاب شدند؛ دیبا از تیم ایوان با جلد کتاب کودک و سمن از تیم دامان با جلد کتاب نوجوان.


از هر دو خواستیم برایمان تعریف کنند که این کتابها چطور متولد شدند:
دیبا روایتش را از خود سؤال مسابقه شروع کرد.
«اولین باری که ایده این مسابقه رو مطرح کردید، خیلی برایم جالب بود. قبل از اینکه به کتاب خودم فکر کنم، ذهنم رفت سمت کتابهای کودک این سالها. همیشه برایم جذاب بوده که کتابهای کودک امروز فقط برای بچهها نیستند؛ انگار هرکدومشون حرفی هم برای بزرگترها دارند. اسمهاشون هم برام خیلی جالب و الهامبخش. کتابهایی مثل اضطراب برو بخواب، من خورشید هستم یا ساختن فوقالعاده است. اسمهایی که فقط یک عنوان نیستند؛ انگار بخشی از داستان را با خودشون حمل میکنند، یک لبخند روی صورتت میآرند و در عین حال کنجکاوت میکنند که کتاب را باز کنی».
بعد نوبت رسید به سؤال اصلی.
با خودم فکر کردم اگر حال این روزهایم یک کتاب بود، چه کتابی میشد؟
«دیدم این روزها ذهنم پر از ایدههای مختلف؛ درباره کار، زندگی شخصی، هنر، دوستی، ورزش و هزار چیز دیگه. نه لزوماً ایدههای خیلی مهم یا ارزشمند؛ فقط مدام از زاویههای جدید به چیزها نگاه میکنم. بعضی از این فکرها حتی بیشتر شبیه رؤیا هستند تا برنامه. اما همهشون یه ویژگی مشترک دارند؛ اونقدر زیادند که نمیشه همه رو نگه داشت. میان، چند دقیقهای کنارمن و بعد محو میشند. همینجا بود که تصویر ابر در ذهنش شکل گرفت. برای من ابر همیشه یه چیز موقتی بوده؛ شکل میگیره، تکهتکه میشه و از بین میره. ایدههای من هم همینطورند. برای همین اسم کتابم شد امروز یک ابر ساختم. احساس میکردم هر روز یک ابر تازه تو ذهنم به وجود میاد».
اما جلد کتاب هم داستان خودش را داشت.
«قرار بود از هوش مصنوعی بخوایم با توجه به شناختی که از ما داره، جلد کتاب را طراحی کنه. من از ChatGPT استفاده کردم. حدود یک سال که تفریحی کلاژ درست میکنم و حتی یک کارگاه کوچک هم در بهمان درباره کلاژ برگزار کردم. بارها با ChatGPT درباره کلاژ، تصویرسازی و ترکیب تصویرها حرف زده بودم. برای همین وقتی جلد کتاب را طراحی کرد، اصلاً تعجب نکردم که سراغ تکنیک کلاژ رفته».

دیبا گفت علاقهاش به کلاژ هم بیدلیل نیست.
«چیزی که تو کلاژ دوست دارم اینه که از کنار هم قرار گرفتن تکههای پراکنده، یک تصویر تازه ساخته میشه. برای من این دقیقاً شبیه ایدههاست؛ ایدههایی که هرکدوم یک گوشه ذهنماند و دوست دارم یه روز کنار هم قرار بگیرند. اگر یکم با دقتتر به جلد کتاب نگاه کنید، میون ابرها یک گربه هم دیده میشه».
دیبا با خنده گفت:
«خب، این دیگر تقصیر خودمه! چون خیلی درباره گربهام با هوش مصنوعی حرف میزنم، معلوم بود بالاخره یک گربه هم وارد تصویر میشه».
اما شاید مهمترین اتفاق این مسابقه، خود جلد کتاب نبود.
«بعد از جنگ، مدتی احساس میکردم دیگر اون آدم رویاپرداز سابق نیستم. انگار ذهنم خسته شده بود و کمتر ایدههای تازه به سراغم میومدند. این مسابقه باعث شد دوباره یادم بیاد که اون بخش از وجودم هنوز زنده است؛ هنوز میتونم خیالپردازی کنم، ایده بسازم و به چیزهای مختلف فکر کنم. البته یه چیز دیگه هم فهمیدم؛ شاید لازم نباشه هر روز این همه ابر جدید بسازم. شاید وقتش رسیده بعضی از ابرها را انتخاب کنم، نگهشون دارم و بالاخره به جای رها کردنشون، به اونها فرصت واقعی شدن بدم».
سمن برای جلد کتاب نوجوان، جملهای از کتاب پیرمرد و دریا که همان روزها در ماجرای تیرماه مشغول خواندنش بودیم انتخاب کرده بود و ادامه داد که این جمله از همان بار اول به دلش نشست. شاید چون همیشه نسبت به پرندهها حس خاصی داشته است:
«چند تا از دوستهام پرنده نگه میدارن و از بچگی همیشه فکر میکردم پرندهها از بقیه حیوانها یه چیز متفاوت دارن؛ انگار آزادی رو با خودشون حمل میکنن. برای من آزادی همیشه خیلی ارزشمند بوده. راستش من زندگی رو خیلی دوست دارم، برای همین هر بار به پرندهها فکر میکنم، بیشتر از هر چیز تلاششون برای زنده موندن به چشمم میاد. یه پرنده هر روز باید بره غذا پیدا کنه، برگرده، از جوجههاش مراقبت کنه، براشون لونه بسازه و با باد و بارون و هزار خطر دیگه بجنگه. وقتی بهش فکر میکنم، حس میکنم خیلی از آدمها هم همینطورن؛ بیسروصدا برای خودشون و آدمهای اطرافشون تلاش میکنن، حتی وقتی کسی این تلاش رو نمیبینه».
سمن از قبل هم گاهی نقاشی میکشیده و همیشه کنجکاو بوده ببیند هوش مصنوعی چطور یک ایده را به تصویر و جلد یک کتاب تبدیل میکند:
«راستش خیلی هم توضیح کاملی بهش نداده بودم، ولی نتیجه برام جالب بود. فقط یه چیزی بود که دوست داشتم عوضش کنم؛ تصویر کاملا خاکستری شده بود. البته خودم عاشق رنگ خاکستریام! اتفاقاً کتاب ماه قبل ما »این کتاب خاکستری است« بود و شاید همین هم بیتأثیر نبود. ولی دلیل علاقهام به خاکستری خیلی قدیمیتره. بچه که بودم بابام همیشه برام طرحهای نقاشی رو سیاهوسفید کپی میگرفت. من باید خودم تصمیم میگرفتم هر قسمت چه رنگی باشه. شاید به همین خاطر هنوز هم وقتی یه تصویر خاکستری میبینم، انگار دوباره برگشتم به همون روزها؛ روزهایی که میشد رنگها رو توی ذهن ساخت».
اگر قرار بود این کتاب واقعاً چاپ شود، سمن دوست داشت جلدش کامل نباشد:
«فکر میکنم بخشی از جلد باید رنگ بشه. مثلاً آسمون رو آبی کنه، بعضی قسمتها رو هم خاکستری نگه داره. دوست دارم صفه اول و هم بذارم خود نوجوونها رنگ کنند. حتی دوست داشتم پشت کتاب یه فضای خالی باشه که هر کسی چیزی برای خودش بنویسه. انگار کتاب، مال هر کسی که میخونَدش بشه. و اگه انتخاب با من باشه دوست دارم اسم دامان و روی لبه جلد بنویسم؛ چون این کتاب و قرار بچههای دامان بنویسند».

سمن بیشترین تاثیر را از، جملهای که روی جلد نوشته شده بود گرفته بود:
گاهی برای زنده ماندن باید با باد، باران و گرسنگی جنگید.
«همین یه جمله برای من همه داستان بود. وقتی اولین بار خوندمش، واقعاً احساساتی شدم. من بارون رو دوست دارم، ولی عجیب اینه که همیشه برام یه غم هم با خودش میاره. هر وقت حالم بد بوده، انگار بارون هم شروع شده. تازه چون عینکی هم هستم، وقتی بارون میاد دیگه حتی نمیتونم برم پیادهروی؛ کاری که همیشه برای بهتر شدن حالم انجام میدم. بعضی وقتها فقط زیر بارون میایستم و به همه چیز فکر میکنم. همیشه با خودم فکر میکنم بارون برای گنجشکها چقدر سخته. شاید لونهشون خراب بشه، شاید نتونن غذا پیدا کنن. یا وقتی طوفان میاد، شاید پرهاشون آسیب ببینه. برای همین هر وقت این جمله رو میخونم، ناخودآگاه همه این تصویرها میاد جلوی چشمم».
راجع به پرواز کردن از او پرسیدم و جواب داد:
«برای من پرواز کردن؛ فقط بالا رفتن نیست، بلد بودنِ فرود اومدن هم هست. از بچگی همیشه دوست داشتم اگر قرار بود یه نیروی ماورایی داشته باشم، اون قدرت پرواز باشه. البته الان یه کم ازش میترسم! چون توی خوابهام همیشه در حال پروازم و بیشتر از خود پرواز، نگران اینم که آخرش چطور فرود بیام».
در انتها، وقتی از او پرسیدم اگر قرار باشد همه حسش را در یک آرزو خلاصه کند، با خنده گفت:
«امیدوارم همه پرندهها از شکارچیها و گربهها در امان باشن. مخصوصاً گربههای سنگسیاه که خیلی زرنگن! من بارها کلاغهایی رو دیدم که قربانیشون شدن. شاید برای همین هر وقت به پرندهها فکر میکنم، بیشتر از آزادی، دلم امنیتشون رو میخواد».
شاید به همین دلیل بود که «زندگی پرندهها از ما سختتره» فقط یک عنوان ساده نیست؛ روایتیست از نگاه دختری که هنوز هم وقتی به پرندهها نگاه میکند، آزادی، خانه، ترس، امید و ادامه دادن را کنار هم میبیند.
در نهایت، امروز بعد از این دو مصاحبه، هرچه بیشتر مینوشتم، بیشتر به بِهمان و همه کسانی که با عشق برای ساختن این مسیر کنار هم ایستادهاند افتخار میکردم. افتخار به اینکه هنوز آدمهایی هستند که باور دارند تغییر، از دل کارهای کوچک اما مداوم به وجود میآید.