چهارشنبه، ۵ آذر ۱۴۰۴
نویسنده: نگین شیرانیفر | زمان مطالعه: 5 دقیقه

شناخت زمانی میسر میشود که جامعهمان را از پشت کتاب بیرون آوردیم و از منظر انسانها نگاه کردیم.
داستان تیم کارمان از جایی شروع شد که کودکان بهمان، پس از پایان حضورشان در خانهٔ بهمان و ورود به سنین نوجوانی، ناگهان از فضایی که سالها برایشان خانه و پناه بوده جدا میشدند. ما میدیدیم که این فاصله، نه فقط عاطفی، بلکه اجتماعی هم هست؛ فاصلهای که اگر برایش چارهای اندیشیده نشود، میتواند نوجوان را به سمت موقعیتهای پرخطر، شغلهای کاذب و مسیرهای آسیبزا سوق دهد.
اینجا بود که ایدهٔ تشکیل «کارمان» یعنی ساختن فضایی امن و حمایتگر، جایی میان کودکی و بزرگسالی شکل گرفت؛ در واقع هدف ما این بود که فضای برای یادگیری، تجربه و رشد. تصمیم گرفتیم ارتباطمان با این نوجوانان را حفظ کنیم و تا جایی که میتوانیم مسیر آیندهشان را روشنتر و انتخابهایشان را واقعیتر سازیم.
در این مسیر، ما بارها آزمون و خطا کردیم؛ مسیر سادهای نبود و هنوز هم نیست. تلاش کردیم هر بار که در یک نقطه متوقف میشویم، از تجربههای متخصصان کمک بگیریم. در این میان، راهنماییها و نکات ارزنده خانم الهام مراد نقش مهمی در کمک به ما برای شکل دادن به جامعهٔ نوجوانان بهمان داشت و بسیاری از بینشهای امروز کارمان نتیجه توجه به همین یادگیریها است.
در مسیر کار با نوجوانان، یکی از مهمترین درسهایی که گرفتیم این بود که قدرت انتخاب از هر مهارت دیگری برایشان ضروریتر است. هدف ما این نبود که آنها را به یک مسیر شغلی مشخص هدایت کنیم یا مهارتهای سخت را به آنها منتقل کنیم؛ ما دنبال این بودیم که بینش و جرأت انتخاب در آنها تقویت شود.
نوجوانی مرحلهای است که فرد باید بتواند بگوید: این مسیر من است. من انتخاب میکنم و ما میخواستیم در کنارشان باشیم تا این توان را در خودشان کشف و تقویت کنند.

شناخت دغدغهها و نیازهای نوجوانان اصلاً ساده نبود. ما باید یاد میگرفتیم که از پشت پیشفرضها، تجربههای خودمان و نگاه آکادمیک فاصله بگیریم. بسیاری از چیزهایی که برای ما بدیهی است، برای آنها تعریف نشده است؛ و بسیاری از چیزهایی که فکر میکردیم برایشان دشوار است، در واقع برایشان بسیار طبیعی و آشنا است.
مهمترین تغییر ما این بود که یاد گرفتیم:
· نه بهجای آنها، بلکه در کنار آنها ببینیم؛
· نه از زاویه دید خودمان، بلکه از زاویه دید نوجوانان جهان را تماشا کنیم؛
· نه با پیچیدگیهای تئوریک، بلکه با آشناییزدایی و سادهسازی مرحلهبهمرحله با آنها ارتباط برقرار کنیم؛
· مشاهدهٔ دقیق، همدلانه و بدون پیشداوری، اولین شرط شناخت واقعی آنها بود؛

برای شروع مسیر، کار را با یک دوره مهارتآموزی دیجیتال آغاز کردیم؛ دورهای که هم کاربردی بود، هم مورد علاقه نوجوانان، و هم دریچهای برای شناخت عمیقترشان.
در این دوره که با هدف آشنایی با نوجوانان بود، تولید محتوا، مهارت سرچ و مهارتهای پایهٔ دیجیتال را آموزش دادیم، فرصت برونریزی، بیان، تجربهکردن و ساختن را به وجود آوردیم و مهمتر از همه، بر مهارت یادگیریِ مستقل (self-learning) تأکید کردیم.
اما مسیر همیشه هموار نبود. لحظههایی بود که فکر میکردیم موضوعی برایشان دشوار است، اما آنها پیشروتر از تصور ما بودند. و وقتهایی هم بود که باید با ترس آنها از مواجهه با تکنولوژی همراه میشدیم و قدمبهقدم پیش میرفتیم.
در کنار اینها، مهارتهای نرم شامل اعتمادبهنفس، عزتنفس، شناخت احساسات، کار تیمی و گفتوگو هم بخش جداییناپذیر کار ما بودند. این مهارتها همان چیزهایی هستند که حضور اجتماعی نوجوانان را معنادار و پایدار میکنند.

در کنار جلسات آموزشی، کارگاههای یکروزهای هم برگزار میشود تا نوجوانان تجربههای تازه و واقعی داشته باشند؛ تجربههایی که به کشف علاقهمندیها، مهارتهای پنهان و مسیرهای آینده کمک کنند. کارمان برای ما فقط یک دورهٔ آموزشی نیست؛ یک فرایند و یک میدان مشاهده، گفتوگو و شناخت متقابل است.

حضور در کنار نوجوانان بدون فهم زندگی روزمرهشان ممکن نیست؛ از مسئولیتهایی که در خانه بر عهده دارند تا ارزشها و باورهایشان، تا تجربههایی که بهخصوص دختران نوجوان در جامعه از سر میگذرانند. در نهایت متوجه شدیم شناخت زمانی اتفاق میافتد که:
· جامعه را از چشم خود افراد ببینیم؛
· روایت آنها را جدی بگیریم؛
· و با آنها همدلی کنیم؛
· و همین نگاه است که مسیر ما را شکل میدهد.