از حسرت جا ماندن تا پیدا کردن خانه‌ای به نام بهمان

از حسرت جا ماندن تا پیدا کردن خانه‌ای به نام بهمان

یک‌شنبه، ۲۱ تیر ۱۴۰۵

از حسرت جا ماندن تا پیدا کردن خانه‌ای به نام بهمان

نویسنده: مینا حاصلی | زمان مطالعه: 5 دقیقه

من همیشه غصه اینو داشتم که با وجود اینکه شیرازی هستم تو اجتماع‌های شیراز نبودم و حسرت اینکه چون دانشگاهم به شهر دیگه بوده است (بوشهر و کلی هم بهش خوش‌گذشت و دوستای خوب پیدا کردم) پس دیگر در ورود به گروه‌ها و کامیونیتی‌ها به روی من بسته شده است. این موضوع را بعد فارغ‌التحصیلی و برگشتن به شیراز به خودم گفته بودم.

کنجکاو بودم ببینم قضیه چییست و دقیقاً چه چیزی را  از دست دادم. اون موقع از جشن باشکوه هفت‌سالگی بهمان شنیده بودم و اینکه کار داوطلبی رو برای اولین بار ساختارمند و با یک تیم جوان می‌دیدم، برای من جالب بود.

بهمان شد برای من آن گروهی که دوست داشتم بگویم:
«با منم دوست می‌شین؟»

در سایت گشتم، یک کم و پیام دادم به دایرکت که ببینم چگونه ممکن است من را هم بازی بدهند.

یک فرم فرستادن و بعد از حدود یک سال یاشگین زنگ زد.

سؤال‌های جالبی پرسید. منم اعلام آمادگی کردم. اون موقع فکر می‌کردم باید حتماً تو کاری که تجربه دارم وارد بشوم، ولی بعد فهمیدم کار داوطلبی خیلی فراتر از آن است و اتفاقاً بستری فراهم می‌کند که در دل ناشناخته‌ها بروی.

گفت کجا می‌تونی کمک کنی و من هم از اسکرام‌مستر بودنم به او گفتم. خلاصه ابتدای مسیر با تیم منابع انسانی دو هفته را آزمایشی شروع کردم.

اولین تجربه، اولین خداحافظی

خیلی برای من چالش بود بفهمم ساختار بهمان چگونه است و اولین چیزی که ساختم یک چارت سازمانی بود. حس می‌کردم شاید برای هر کسی که بعد از من می‌آید نیاز باشد.

نمی‌دانم اصلاً استفاده شد یا نه البته.

خلاصه داشتم می‌فهمیدم قضیه از چه قرار است. (اینجا ترم اول دانشگاه بودم، کار فول‌تایم داشتم، کلاس زبان هم می‌رفتم.)

همون موقع تصمیم گرفتم کارم را عوض کنم.

چالش‌های اون بازه زمانی برام خیلی زیاد شد و تو همون دو هفته گفتم:
«دوستان عزیز، متأسفم. شرایطش رو ندارم، گرچه خیلی دوست داشتم پیشتون باشم».

خلاصه حسین‌زاده ما را از گروه‌ها با احترام بیرون انداخت ؛ خودشان به این فرآیند آف‌برد می‌گویند.

ماندن، رفتن و دوباره از نو

بعدش ارسلان، که یکی از دلایل اصلی آشناییم با بهمان بود، گفت:
«بیا به تیم محصول بپیوند. تایم کمتر بذار، ولی باش».

زندگی همچنان سخت بود. کارم را عوض کرده بودم، یک ماه عجیب را طی کردم، فهمیدم آن کار مناسب من نیست و بیرون آمدم. هم‌زمان داشتم برنامه مهاجرت به تهران و پیدا کردن کار رو پیش می‌بردم.

یک شب به شقایق گفتم:
«شرایطم عجیب و سخت شده و باید برم زندگیمو سر و سامان بدم. متأسفانه باید از تیم محصول هم برم».

اگه گفتین چی شد؟

درست است؛ حسین‌زاده دوباره من را با قدرت آف‌بورد کرد.

بچه‌ها شوخی شوخی سنگ می‌زدن، گنجشک‌ها جدی جدی می‌مردن!

خلاصه باز من را  بیرون انداختند.

گذشت و گذشت و زندگی به وضعیت نرمال برگشت. کار ریموت پیدا کردم و شیراز موندگار شدم.

بازگشت؛ این بار برای خدمت، نه صرفاً حضور

عکس دسته جمعی برخی اعضا بهمان

این بین یک سری دوره خودشناسی شرکت کردم و از زاویه خدمت بی‌چشم داشت به خلق، به عنوان پروژه آن کارگاه تصمیم مجدد برای پیام‌دادن به بهمان و آمدن به صورت حضور در حوزه‌ کاری دیگر گرفتم؛ چون تجربه‌های جدید همیشه پر از درس هستند

و من بعد از طی کردن هفته‌ها انتظار، از میان خوبان برای نقش دربونی برگزیده شدم. :)

آره، دو هفته اول من توی حیاط جلوی در می‌ایستادم تا تاکسی بیرون نره یا مثلاً از پله‌ها تا دستشویی بادیگارد بچه‌ها می‌شدم.

وقتی دربانی فقط دربانی نبود

شاید می‌توانستم این متن را ادامه بدم و شوخی کنم با اینکه چرا اصلاً یه نفر باید روزهای جمعه  به بهمان بیاد و کارش دربان باشه. این چه رول مسخره‌ای است؟ یا شاید بعضی‌ها بگویند تازه‌واردها را می‌خواهند اول اذیت کنند، کارهای سخت و پیش‌پاافتاده به آن‌ها بدهند، متوجه بشوند که دوام می‌آورند یا نه.

ولی اینکه من از چه جایگاهی اون تصمیم را گرفته بودم و دوباره اومده بودم بهمان، باعث شده بود که این تجربه برای من خیلی معنادار باشه.

من فقط آنجا حضور فیزیکی نداشتم. داشتم با کنجکاوی مشاهده می‌کردم که چه اتفاقی می‌افتد؛ فرآیندها چگونه است، بچه‌ها چه حسی دارند، تسهیل‌گرها چه چیزی را تجربه می‌کنند.

همه این‌ها کنار هم یک خلق مشترک به وجود می‌آورد. یک ارزش افزوده‌ای که هم برای تسهیل‌گرها بود، هم برای بچه‌ها.

از آن طرف داشتم می‌دیدم بچه‌ها یاد می‌گیرند چالش‌های ارتباطی‌شون را به صورت دیگری حل کنند. همان آدم‌ها بودند، همون دوست‌ها؛ ولی بیرون از بهمان شاید با قهر، دعوا یا حرف بد مسائل‌شون رو حل می‌کردند. اینجا اما یه راه دیگه را تجربه می‌کردند. این نگاه برای من خیلی جذاب بود و واقعاً خوشحالم که این تجربه را کردم.

داوطلبی؛ کسی که بیشتر از همه هدیه می‌گیرد

خلاصه به این مقدار دلخوش نشدم. همچنان مشتاق بودم که یک کاری کنم و در بهمان باشم.

تصمیم گرفتم برنامه یلدا رو همراهی کنم. یه سری خوراکی گرفتم، با کلی ذوق ظرف‌های کوچولو خریدم و ژله اناری درست کردم. یکی دیگه از دوستام هم همراه شد.

آن روز فقط خوراکی‌ها رو آوردم و هر جا کسی کمک خواست، کمک کردم. همین‌طور به الهام کمک کردم بچه‌ها را گریم کنیم و آن هم تجربه خیلی باحالی بود. شاید به نظر بیاد کار داوطلبی یعنی کسی داوطلب می‌شود تا به کسی کمک کند؛ ولی به نظرم برعکس است. این فضا بود که داشت به من کمک می‌کرد تجربه کنم، یاد بگیرم و از هر کدوم آدم‌ها یه چیزی با خودم ببرم.

روایت کردن لحظه‌ها از پشت دوربین

بعد از آن تونستم به عنوان عکاس دو سه هفته به بهمان برم. خوشحال بودم که یک کار جدید دارم و از عکس‌های من تعریف می‌کنند. وقتی عکس می‌گرفتم، تلاشم این بود که واقعیت اون لحظه‌ها را ثبت کنم، نه اینکه صرفاً بچه‌ها مرتب بشینن و به دوربین نگاه کنند. همین باعث شد با بچه‌ها بیشتر آشنا بشوم، اسم بعضی‌ها رو یاد بگیرم و موقع سلام کردن، دیگه برای هم غریبه نباشیم.

وقتی بهمان فقط یک برنامه نبود

افتتاحیه دامان را بودم و بعد خوردیم به جنگ و تعطیل شدن برنامه‌های جمعه. یک سری بسته می‌خواستند آماده کنند که بچه‌ها توی این مدت سرگرمی داشته باشند. در خرید، بسته‌بندی و توزیع بسته‌ها کنار بچه‌ها بودم. خیلی برام جالب بود که همه‌چیز چقدر دقیق برنامه‌ریزی شده بود و هر تیم مسئولیت خودش رو به بهترین شکل انجام می‌داد.

بعد از آن فهمیدم بهمان فقط برای بچه‌ها برنامه ندارذ؛ برای همراه‌ها و تسهیلگرها هم برنامه‌هایی مثل فیلم، سفالگری و... برگزار می‌کند. من توی کارگاه سفالگری شرکت کردم و خیلی به من خوش گذشت.

تجربه تسهیلگری؛ مسئولیت، اعتماد و رشد

تجربه تسهیلگری؛ مسئولیت، اعتماد و رشد

بعد از عید برای اولین بار به عنوان تسهیلگر حضور داشتم؛ اون هم در فستیوال آب‌دوغ و خیار. این تجربه برای من خیلی جدید بود. من می‌توانستم با بچه‌ها وقت بگذرانم و سرگرمشان کنم، اما اینکه بخواهم هدفمند مسیر یک کارگاه را هدایت کنم، تجربه متفاوتی بود. همراه یک بینای دیگه تسهیلگری اون کارگاه رو انجام دادیم و حس حمایت شدن داشتم. فکر می‌کنم نتیجه همکاری‌مون هم خیلی خوب بود. هنوز هم به این فکر می‌کنم که یک روزی نقش پررنگ‌تری در بهمان داشته باشم و برای آینده بهمان همیشه مشتاق هستم.

جایی که می‌توان خودِ واقعی بود

یکی دیگه از چیزایی که بهمان به من یاد داد، جلسات برون‌ریزی بعد از بعضی جمعه‌ها بود؛ جلسه‌هایی که آدم‌ها فقط از تجربه همان روز خودشان حرف می‌زدند. همین باعث شد احساس نزدیکی بیشتری با بچه‌های بهمان پیدا کنم. حس کردم اینجا جایی است که می‌توانم خودم باشم، بدون اینکه قضاوت بشوم. جایی که اگر اشتباه کنم یا نتوانم، به جای قضاوت دستم را می‌گیرند. بودن توی همچین کامیونیتی‌ برای من خیلی ارزشمند و فکر می‌کنم دقیقاً همان چیزی است که سال‌ها نگران بودم به خاطر نبودن در کامیونیتی‌های شیراز، از دستش داده باشم.