شنبه، ۱۳ تیر ۱۴۰۵

نویسنده: مرضیه قنواتی | زمان مطالعه: 5 دقیقه
اواخر مرداد ۱۴۰۳ بود که در کانال تلگرام انجمن روانشناسی تربیتی، پیامی درباره مستند «توران خانم» منتشر شد؛ مستندی که با سازمان مردم نهادی به نام «بهمان» مرتبط بود. از آنجا که همیشه به هر سازمان و نهادی که در حوزه کودک فعالیت میکند علاقهمند بودهام و حداقل برای یکبار هم شده حضور در چنین سازمانهایی را امتحان میکردم، بهمان برای من جالب بود، داشتن اسمی برخلاف باقی سازمانهای مردم نهاد و سایتی که این سازمان مردم نهاد را معرفی می کرد نشان دهنده نظم بود برای منی که نظم و برنامه مشخص داشتن به شدت مهم بود جالب شد که این سازمان مردم نهاد را از نزدیک ببینم . همین کنجکاوی باعث شد تصمیم بگیرم فرم مربوطه را تکمیل و ارسال کنم. چند روز بعد، یاشگین از واحد منابع انسانی با من تماس گرفت و از من خواست که روز جمعه بهعنوان مهمان به بهمان بروم.
فضای بهمان برای من که پیشتر تجربه کار داوطلبانه را داشتم تجربهای متفاوت بود. وقتی اولین بار به خانه بهمان رفتم، محیطی صمیمی دیدم، جمعی از افرادی که دغدغههایی مشابه دغدغههای خودم داشتند؛ اما به دلیل مشغلههایی که داشتم این فرصت دیگر تا چندماه بعد فراهم نشد.
با این حال، از دور در جریان فعالیتها و برنامهها بودم تا اینکه تصمیم گرفتم مجدد در فعالیتهای بهمان شرکت کنم، در اولین حضورم بهعنوان تسهیلگر با تجربهای تازه و هیجانانگیز همراه بود، اولین حضورم در بهمان با حضورم در جمعی جدید و همزمان شناخت بچه هایی که در محله سنگ سیاه زندگی می کردند آشنایی با چالش های آن ها مصادف بود.
وقتی شب قبل فهرست افراد حاضر در برنامه آن جمعه را نگاه میکردم، با اعضا آشنا نبودم و همین موضوع برای من یک تجربه جدید و متفاوت و کمی نگرانی رقم زد. با وجود این، صبح جمعه سرِ ساعت دمِ درِ خانه بهمان بودم. وقتی وارد شدم، متوجه شدم که بیشتر اعضا از قبل یکدیگر را میشناسند؛ اما در عین حال با اعضای جدید هم ارتباط خوبی دارند و حواسشان هست که فرد تازهوارد در جمع احساس راحتی کند و کم کم نگرانی من کمتر کمتر شد.

یکی از بخش هایی که تجربه را برای من متفاوت تر و ارزشمندتر کرد، جلسات آخر هر هفته بود. دراین جلسات، درباره تجربهها و چالشهای همان روز صحبت میکردیم و من کمکم توانستم دیدگاههای دیگران را درباره یک مسئله مشترک بشنوم. همین گفتوگوها به من کمک کرد تا یکسویه نگاه نکنم، پذیرش بیشتری نسبت به نقد داشته باشم و یاد بگیرم درباره مسائل و دغدغههایم صحبت کنم، نه اینکه فشارهای برنامه را با خودم حمل کنم.
در آغاز با چالشهای متعددی روبهرو بودم و دقیقاً نمیدانستم چگونه باید با آنها مواجه شوم. برنامهها و روندها برای من تازه بودند و با فضاهایی که پیشتر در آنها فعالیت کرده بودم تفاوت قابل توجهی داشتند. در ابتدا احساس سردرگمی میکردم؛ اما بهتدریج با فضا آشنا شدم، دوستانی پیدا کردم که ارتباط ما خارج از بهمان نیز ادامه پیدا کرد و آموختم که در مواجهه با چالشها، با همکاری اعضا پیش بروم و در مواقع لازم از دیگران کمک بگیرم.
از مهمترین دستاوردهای این تجربه برای من یادگیری کار گروهی و شیوه تعامل مؤثر با دیگران بود. همچنین در جلسات پایانی هر برنامه گرد هم میآمدیم و درباره تجربهها و چالشهای همان روز گفتوگو میکردیم؛ گفتوگوهایی که برای من بسیار آموزنده و ارزشمند بودند. در بهمان، با مسائل و چالشهای کودکان آن محله، اهمیت همکاری و تعامل و ضرورت مسئولیتپذیری جمعی آشنا شدم. افزون بر این با افرادی آشنا شدم که همچون من دغدغه بهبود جامعه را دارند و این آشنایی برای من بسیار ارزشمند بود.