با یک دیس ته دیگ پابندم کردند!

با یک دیس ته دیگ پابندم کردند!

دوشنبه، ۲۶ آبان ۱۴۰۴

نویسنده: فریده دیباوند | زمان مطالعه: ۵ دقیقه

چند سالی بود که اسم «بهمان» از گوشه‌وکنار مثل یک صدای آرام اما مداوم به گوشم می‌رسید. هر بار در جمعی، استوری‌، یا حرف یکی از دوستان، از یک تیم جوان، دانشجویی و پرانرژی می‌شنیدم که در دل محله‌ی سنگ‌سیاه شیراز داشتند کاری متفاوت می‌کردند؛ حرکتی که هم هیجان، هم مسئولیت و هم یک جور امید جمعی داشت. آن‌قدر حضور داشت که هر بار در ذهنم علامت سؤال کوچکی بسازد. از حرف دوستان، از استوری‌ها، از عکس‌هایی که از برنامه‌های جمعه‌های سنگ‌سیاه می‌دیدم. یک تیم جوان، دانشجویی، پر از انرژی و انگیزه بود؛ تیمی که به‌جای حرف زدن درباره تغییر، واقعاً داشت در یک محله کار می‌کرد. همین تصویرها کم‌کم به یک جور کنجکاوی درونی تبدیل شده بود: این بهمان دقیقاً چیه؟ چه روحی پشتش است؟

اولین برخورد من با بهمان

تابستان ۱۴۰۳ بود که برای اولین‌بار جدی‌تر به این اسم رسیدم. استوری یکی از بچه‌ها را دیدم: « «بهمان در حال جذب داوطلب است.»

انگار یک لحظه همه چیز پررنگ و جدی شد. فرم را پر کردم و با خودم گفتم: شاید وقتش رسیده بخشی از انرژی و تجربه‌ام را جایی بگذارم که واقعاً تاثیرگذار است. فرم را پر کردم. نه با انتظار قطعی؛ بیشتر با امیدی که از جنس «بذار ببینیم چی می‌شه» بود. یک حس مبهم اما گرم: شاید قرار است از این مسیر چیز مهمی شروع شود.

 بعدش تابستان گذشت تا اینکه یک روز، در مسیر برگشت از تهران، وسط سفر و خستگی، تلگرام یک پیام جدید نشانم داد:
«ارسلان جباری: آیا هنوز تمایل به فعالیت داوطلبانه با بهمان داری؟»

همان لحظه، وسط آن جاده، این اولین قدم واقعی بود؛ اولین برخورد «من» با «بهمان».

بعد از پیام ارسلان، در همان مسیر برگشت، گفت‌وگو بین ما ادامه پیدا کرد. چند توضیح اولیه درباره بهمان داد و در نهایت هماهنگ شد که جمعه به‌عنوان مهمان به خانه بهمان بیایم و برنامه‌ها را از نزدیک ببینم. یک ویدیو هم برایم فرستاد که هم آدرس و هم ظاهر خانه بهمان در آن مشخص بود. همان‌جا توی راه، ویدیو را چند بار نگاه کردم تا مسیر دستم بیاید و خودم را برای جمعه آماده کنم. حس غالبم کنجکاوی بود؛ اینکه ببینم پشت تمام چیزهایی که سال‌ها درباره‌اش شنیده بودم، چه اتفاقی واقعاً در جریان است.

اولین روز در خانه بهمان

جمعه که رسید، با همان هماهنگی قبلی راهی خانه بهمان شدم. ابتدا کمی توضیح کلی درباره روند کارها به من دادند و بعد به طبقه بالا رفتم؛ جایی که پنج کودک پر پرانرژی و خلاق مشغول برنامه ریزی بودند. فضای کارشان صمیمی بود و از همان ابتدا حس می‌شد کار گروهی واقعی بینشان جریان دارد.

برنامه آن روز ترکیبی از بازی، تعامل و مشاهده بود. برای من  بخشی از کار، تماشاگر بودن و دیدن جریان برنامه‌ها بود و بخشی هم مشارکت مستقیم. یکی از بازی‌ها مربوط به « میکروب‌ها» بود؛ کارت‌هایی که از مقوا ساخته شده و باید یواشکی پشت لباس بچه‌ها چسبانده می‌شد تا بازی ادامه پیدا کند. از نزدیک دیدن این روند و همکاری بچه‌ها برایم جالب بود.

بعد از برنامه، مثل هر هفته، جلسه‌ای بین تسهیل‌گرها برگزار شد. در همان جلسه برای اولین‌بار با ادبیات و نگاه حرفه‌ای بهمان روبه‌رو شدم. مفاهیمی مثل اینکه «ما بچه‌ها را قضاوت نمی‌کنیم»، «برچسب نمی‌زنیم» و «مشاهده می‌کنیم و همراهشان رشد می‌کنیم» برایم کاملاً جدید و جدی بود. همان‌جا یک جرقه در ذهنم زده شد: اینجا فقط یک فعالیت داوطلبانه ساده نیست، یک چارچوب فکری مشخص و عمیق پشتش است.

آن روز تمام شد و من به خانه برگشتم. قرار شد مسئول مهمان دوباره با من در تماس باشد تا مشخص شود اگر بخواهم ادامه بدهم، در چه نقشی می‌توانم همراه تیم باشم.

اولین حضور من در افطاری بهمان

بعد از آن جمعه‌ای که برای اولین‌بار به خانه بهمان رفتم، ارتباطم با بچه‌ها بیشتر از طریق گروه‌های تلگرامی و کانال بهمان ادامه پیدا کرد. از همان مسیرها فهمیدم که قرار است یک برنامه افطاری و مراسم مناسبتی ماه رمضان برای خانواده‌های بچه‌ها برگزار شود. همان‌جا بود که درخواست دادم من هم به‌عنوان داوطلب در این برنامه مشخصاً در نقش عکاس و همراه بخش مدیا حضور داشته باشم.

دوباره همان نگاه حرفه‌ای بچه‌ها و برنامه‌ریزی دقیق‌شان توجهم را جلب کرد. هرکس مسئول بخش مشخصی بود؛ از تدارکات گرفته تا آشپزخانه، انتظامات، آماده‌کردن خوراکی‌ها و غذاها، ارتباط با خانواده‌ها و دعوت از آن‌ها. حتی یک تیم جداگانه فقط برای بازی‌کردن با بچه‌ها در حیاط مسجد در نظر گرفته شده بود. آن روز هم بارانی بود و کارها انرژی بیشتری می‌خواست.

صبحش برای ضبط محتوای پخت شله‌زرد به خانه بهمان رفته بودم. بعد قرار بود به خانه برگردم و عصر دوباره راهی مسجد شوم. هنوز ظهر کمی دراز کشیده بودم که یک شماره ناشناس با من تماس گرفت. گفتند: «دیبا، پاشو بیا آشپزخانه، به کمکت احتیاج داریم.» فکر می‌کردم قرار است برای گرفتن چند عکس بروم، اما با یک جمله دلگرم‌کننده روبه‌رو شدم؛ یکی از اعضای هیئت‌مدیره، با اینکه شناخت چندانی از من نداشت، گفت: «یکی زبر و زرنگ مثل تو رو لازم داریم برای این مرحله.»

همان‌جا بود که برای اولین‌بار حس کردم روحیه مدیریت من دیده می‌شود. همان تماس ساده و آن جمله، برای من جرقه‌ی واقعی نزدیکی و پیوستن بود. البته این مرحله برای خودش یک جایزه هم داشت: یک عالمه ته‌دیگ.

به آشپزخانه رفتیم و کمک کردیم غذاها کشیده شود و آماده رفتن به مسجد باشد. بعد از آن هم همراه بقیه، با سینی‌ها و ظروف، راهی مسجد شدیم. در کل فرایند، چیزی که خیلی به چشم می‌آمد نظم و همکاری بود. هیچ کاری روی زمین نمی‌ماند. هرکسی دقیقاً می‌دانست چه باید بکند. گاهی شبیه یک تیم از ربات‌ها بودیم، اما ربات‌هایی که همدل بودند؛ حواسشان به همدیگر بود، به کیفیت اجرا بود، و به بچه‌ها و خانواده‌ها توجه داشتند.

همان شب بود که برای اولین‌بار احساس تعلق واقعی به بهمان کردم. شب که به خانه رسیدم، خسته بودم اما حس خوبی داشتم. کمی بعد پیام جدیدی رسید: اینکه آیا می‌توانم سرگروه تیم مدیا شوم؟

در همان لحظه فهمیدم که این همکاری برای من قرار است کوتاه‌مدت نباشد. حس کردم می‌خواهم بمانم، کمک کنم، و بخشی از مسیر طولانی بهمان باشم. بعد از آن ایوان را ساختیم؛ جایی که حالا کنار هم نشسته‌ایم و تلاش می‌کنیم باقی بهمان از دریچهٔ ایوان دیده شود.