با هم ۹ ساله شدیم!

با هم ۹ ساله شدیم!

سه‌شنبه، ۶ مرداد ۱۴۰۵

نویسنده: بهمان | زمان مطالعه: 10 دقیقه

عکس دسته جمعی اعضا بهمان

صدای ما را از این‌جا می‌شنوید!

از تولد ۹ سالگی بهمان...

از جایی که برای توصیفش سخت می‌توان به کلمات دست یافت.

جایی که فقط یک مکان نیست، فقط یک نقش نیست، فقط یک اسم نیست. جایی که هم خانه است و هم مدرسه‌ای معاصر و هم فانوسی روشن در دل تاریک‌ترین اقیانوس. جایی که هستی‌اش، جریان میان آدم‌هاست؛ آدم‌هایی که به دور هم جمع شده‌اند، جامعه‌ای کوچک و خودجوش که بر مدار رشد و خلق، جاری‌ است.

بهمان جوشش آدم‌هاست،

و حالا ۹ ساله می‌شود.

۹ سال کنار هم ماندن

۹ سال زنده بودن

۹ سال ادامه یافتن

۹ سال جاری بودن


دشوار است بهمان را در قالب کلمات در آوردن؛ درست مثل تجربه‌ی هستی.

پس برای شنیدنش به سراغ آدم‌هایش می‌رویم، تا از بهمان بگویند، از خانه‌ای که به نفس‌هایشان آغشته است…




سارا:

اینجا بهمانه؛ جایی که تو میفهمی شاید خیلی کوچیک و کم ولی میتونی اثرگذار باشی و مهم نیست مساحت اثرت چقدره مهم اینه که داری تلاش میکنی که با صبرت یه تغییر کوچیک ایجاد کنی و میفهمی که چقدر زمان و انرژی برای همون تغییر کوچیک لازمه و اگر حتی بعد از ایجاد تغییر، دوباره رها بشه ممکنه کلا فراموش بشه؛ پس مهمه که بعد از ایجاد تغییر دلسرد نشد و برای ماندگار بودن اون تغییر هم تلاش کرد.


آبان:

اینجا «بهمانه»…

جایی که آدم می‌تونه معجزه رو مزه‌مزه کنه.

هر بار که میام اینجا، انگار بچگی خودمو می‌بینم…

اون روزایی که کمبود بود، فقر بود، حسرت بود…

خلاصه که بودن هایِ اینجوری زیاد بود..

همون روزایی که یه دستِ مهربون، یه فرصت کوچیک یا یه آموزش درست، می‌تونست مسیر یه زندگی رو عوض کنه.

من با چشم خودم دیدم که فرهنگ و آموزش، فقط درس دادن نیست…

می‌تونه امید بسازه،

اعتمادبه‌نفس بسازه،

و گاهی یه زندگی رو از نو شروع کنه.

برای همین، هر بار اسم «بهمان» میاد، ته دلم یه حس قشنگ دارم…

چون می‌دونم اینجا فقط یه جا نیست؛

اینجا جاییه که معجزه‌های کوچیکِ بچه‌ها، آروم‌آروم واقعی می‌شن. 🤍


محمد:

اینجا بهمانه؛ جایی...

که چشم در نظاره باد است و روح بی ره نیست

نه روح خم راه بداند، نه چشم در چم نیست


که پای سبزه به زیر، ز قصر طن خواهی‌ست

بردیم هر چه ز اورنگ که خاک ما زر نیست


چو ابتدا نظر کردم به قلب سنگ سیاه

سپید دیدم آن دل که جز ز بهمان نیست


ز شش بکوشیم، به هفته امید آریم

که راه خانه ما، به راه بهمانی‌ست


فاطمه:

«اینجا بهمانه؛ جایی که تو اوج فروپاشی ازش امید گرفتم برای ادامه دادن؛ جایی که کنار نوجوونامون یاد گرفتیم،تجربه کردیم، جایی که همو شنیدیم، ساختیم، جایی که وسط جنگ و زشتی، ما یه قدم بیشتر رشد کردیم و زیبا‌تر شدیم.»


آبان:

اینجا بهمانه جایی که من واقعا تونستم خود باشم و مکان و بستری بود که کودک درون من خیلی خودش رو بیشتر از هر زمان دیگه ای بروز داد و جایی بود که هر چقدر خسته و درگیر بودم بهم یک عشقی رو میداد که کنار هم بتونیم برای ادامه بهمان تلاش کنیم


سینا:

تو فقط یه آجر از این دیوار هستی.

همه ما آجر هایی هستیم که باعث شدیم دیوار بهمان تا اینجا ساخته بشه.

دیواری که تا اینجا اومده بالا پایه و بن اساسی داشته که عامل اصلیش بوده تا فرو نریزه یا اگرم بریزه کامل خراب نشه…

آجر این دیوار از جنس همدلی هست، از جنس امید و شاید چیزی فراتر از اینها..

دیواری که ما داریم میسازیم الان از قد خودمون بلندتره اما این ما بودیم که دست به دست آجر هارو به هم رسونیدم و روی هم چیدیم.


هستی:

اینجا بهمانه؛ جایی که باور داریم رشد در کنار هم و با فرصت دادن به یکدیگر معنا پیدا می کند. جایی که بازی تنها یک بهانه است؛ بهانه ای برای ساختن رابطه یاد گرفتن

شنیدن و دیده شدن اینجا هر کودک هر داوطلب و هر همراه بخشی از داستان رشد همدیگه میشن؛ داستانی که با صبر گفت و گو اعتماد و همراهی شکل میگیره و هر هفته ادامه پیدا می کنه.


مینا:

اینجا بهمانه، جایی که فقط یاددهنده نیستی ،یادگیرنده هم هستی 🧡


کوثر:

اینجا بهمانه؛ جایی که تو روزای ناامیدی، امید هست...

اینجا بهمانه؛ جایی که تو میفهمی تمام چیزهایی که راجع به ناتوانی وجود داره با با آموزش میتونه رنگ و بوی دیگه‌ای بگیره

اینجا بهمانه؛ جایی که تو میتونی آدمهای جالب، غمگین و پرتلاش رو ببینی

و اینجا بهمانه؛ جایی که غم هست اما لا به لای خنده‌های بچه‌ها محو میشه


مبینا:

اینجا بهمانه...🌱🧡

جایی که ما فقط کنار هم فقط کار و فعالیت نمی‌کنیم، کنار هم رشد می‌کنیم. جایی که هر قدم کوچک، هر لبخند و هر همراهی، امیدی تازه می‌سازه برای ما، بهمان یعنی خونه‌ای برای یاد گرفتن، تجربه کردن و باور داشتن به اینکه هرکدوم از ما می‌تونیم تغییری هرچند کوچک ایجاد کنیم.


نازنین:

اینجا بهمانه، جایی که ترس‌هایم را به شجاعت تبدیل کرد.

جایی که مهربانی آدم‌هایش باعث شد خودم و توانایی‌هایم را بیشتر بشناسم.

اگر یک جمعه در کنارشان نباشم، دلتنگ می‌شوم.

بهمان برای من خانه‌ای است که دوست دارم در رشدش سهمی داشته باشم.


امید:

اینجا بهمانه، جایی که هر لحظه حس میکنی همه میخوان با قلبشون بهت کمک کنن تا رشد کنی...


زهرا:

اینجا بهمانه... جایی که در عین جدیت کارها و نوع فعالیتش، فضای بازیگوشی و خلاقیت رو به آدم‌ها میده.

اینجا انگار جادوییه؛ جایی که میشه کارهایی که همیشه دوست داشتی انجام بدی، اما تا حالا امکانش نبوده رو تجربه کنی: از نوشتن سرود گرفته، تا ضبط کتاب صوتی، از بندکشی ساختمان تا خلق یه کتابخونه واقعی و از خوندن کتاب روی کوسن‌های رنگی تا حتی نوشتن یک کتاب واقعی.

امان از این بهمان جادویی... :)


ورژن رپ:

اینجا بهمانه، جایی که قصه‌ها جون می‌گیرن

جایی که دستای خالی هم می‌تونن چیزی بسازن و ببینن


اینجا جدیه کار، ولی خنده پشت دیواره

اینجا هر ایده‌ی کوچیک یه روزی یه ستاره‌ست دوباره


اینجا می‌تونی چیزی رو که همیشه توی ذهنت بود بیاری

یه روز شعر بنویسی، یه روز صداتو بسپری به یادیگاری


یه روز با چوب و آجر یه گوشه رو جون بدی

یه روز بین قفسه‌ها یه دنیای تازه پیدا کنی


اینجا جادو از کلاه و قصه‌ی قدیمی نیست

از آدماییه که گفتن «نمیشه» ولی گفتن «دیدیمش»


بهمان یه شهر نیست، یه پنجره‌ست رو به خیال

جایی که کتابا حرف می‌زنن، آدم می‌سازه از سؤال


از کوسنای رنگی تا صدای یه کتاب تازه

از یه فکر ساده تا یه رویا که قد می‌کشه و می‌تازه


امان از این بهمان جادویی، چه راهی باز کرده

یه عالمه «نمی‌شه» رو گذاشته پشت سر، ول کرده :)


نگین:

اینجا بهمانه؛ جایی که دغدغهٔ اجتماعی‌ت با عمل پیوند می‌خوره. فرصت پیدا می‌کنی که مسئولیت بپذیری و در کنار کسانی‌که دغدغه‌هایی مشترک با تو دارند، قدم‌های مؤثر برداری. اینجا یادگیری فقط در کارگاه و دوره اتفاق نمی‌افته؛ در دل جامعه و در مواجهه با مسائل واقعی شکل می‌گیره. تجربه می‌کنیم، می‌سنجیم، بازخورد می‌گیریم و مسیر جدیدی رو می‌سازیم.


سارا:

اینجا بهمانه؛ جایی که دلم براش یک ذره شده.

دلم برای صلح و صفاش تنگ شده؛ برای صداهایی که همیشه توی خونه‌اش جریان داره؛ صدای خنده بچه‌ها، دعوا‌ها، گفت‌وگوها، ایده‌های جدید دادن‌هاش.

دلم برای آدم‌هاش تنگ شده؛ آدم‌هاش، آدم‌هاش، آدم‌هاش... آدم‌هایی زلال، دغدغه‌مند و خستگی‌ناپذیر که با همه سختی‌ها هنوز باور دارن می‌شه دنیا رو، هرچند به اندازه یک محله، یک کودک یا رشد خودشون کمی بهتر کرد.

هر وقت از جهان، از خبرها، از بی‌عدالتی‌ها و از روندهای خسته‌کننده زندگی ناامید می‌شم، به بهمان فکر می‌کنم. به جایی که همیشه یادم می‌اندازه تغییر، از آدم‌های معمولی شروع می‌شه؛ از کسانی که هر روز، بی‌سروصدا، اثر کوچکی روی زندگی خودشون و دیگری می‌ذارن.

بهمان برای من پناهه؛ جایی که کمکم می‌کنه دوباره ادامه بدم، دوباره تلاش کنم و دوباره نقطه اثر خودم رو پیدا کنم.


ابوالفضل:

اینجا بهمانه، جایی که میسازیم و ساخته میشیم.


غزل:

اینجا بهمان جایی که تغییر از کوچه پس‌کوچه‌های سنگ سیاه شروع شده؛ از دل یه همراهی.

همراهی از جنس عشقِ بی‌قیدوشرط؛ همون عشقی که یادت می‌اندازه هنوز هم می‌شه به آدم‌ها، به فردا و به زندگی امیدوار بود.

اینجا کنار هم می‌بینیم که گاهی دوستی، کتاب یا لبخند، می‌تونه بهت نشون بده که "زندگی هنوز خوشگلیاشو داره".


فرشاد:

به «مان»؛

به مان را نمی‌شود در ظرفِ زمان و مکان جا داد.به مان، آدرسی روی نقشه نیست؛ جایی‌ست که در جان آدم‌ها زندگی می‌کند، در خاطره‌ی قدم‌هایی که از روز اول کنار هم برداشتیم و در عمق روح همه‌ی کسانی که در این مسیر، یک نام مشترک را با خودشان حمل کردند.

به «مان»؛ با یک قلب نارنجی. قلبی که همیشه یادآور روشنایی، انرژی و امید به ادامه دادن است.

به مان، تکه‌ای از وجود همه‌ی آدم‌هایی‌ست که با هر سلیقه، هر رنگ و هر قصه‌ای آمدند و ردی از خودشان بر تار و پودش گذاشتند. درست مثل یک قالی ایرانی؛ قالی‌ای که هر گره‌اش حاصل دست و دل یک نفر است. یک گوشه‌اش پر از گل‌ها و نقش‌ونگار باغ‌های ایران است، گوشه‌ای به رنگ نارنجیِ شور و زندگی، گوشه‌ای آبیِ آرام، گوشه‌ای سبزِ امید... و همه‌ی این رنگ‌ها کنار هم، چیزی را ساخته‌اند که هیچ‌کدام به‌تنهایی نمی‌توانستند.

بهمان، جایی‌ست که آدم‌ها معنای ساختن، ادامه دادن و دوام آوردن را یاد می‌گیرند؛ نه از میان حرف‌ها، بلکه از دلِ رفتارها، از شخصیت‌ها، از کنار هم بودن و از هر قدم کوچکی که با عشق برداشته شده است.

شاید بزرگ‌ترین دارایی مان، همین آدم‌ها باشند؛ آدم‌هایی که هر کدام تکه‌ای از وجودشان را در آن جا گذاشته‌اند، تا امروز وقتی نام بهمان را می‌شنویم، فقط به یک اسم فکر نکنیم؛ به خانه‌ای فکر کنیم که با قلب‌های زیادی ساخته شده است.🧡


پوریا:

اینجا بهمانه، جایی که امید در دل‌مون دوباره جوانه میزنه.


نازنین:

اینجا بهمانه،

جایی که به آدم‌ها امیدوار شدم

جایی که زیاد آدم دغدغه‌مند دیدم،

جایی که همزمان با نقدها، توش آدمارو تحسین کردم،

جایی که از آدم‌هاش یاد گرفتم،

جایی که می‌تونم توش حضور بیابم،

و بیشتر از چیزی که بهش می‌دم، ازش دریافت کنم

بهمان جاییه که آدما ردی از خودشونو توش باقی می‌ذارن و به دست جریانش می‌سپارن،

جایی که باعث میشه آدما به جامعه تعلق پیدا کنن.

مث یه جامعه‌ی زنده و کارآمد، مث اجتماعی زنده از آدم‌ها، مث تمرین و تجربه‌‌ی دموکراسی وقتی هیچ‌وقت مزه‌شو نچشیده بودی...


دیبا:

اینجا بهمانه، جایی که هر پروژه‌ای رو با «به خدا دیگه این آخرین باره» شروع می‌کنیم و با «باشه، این یکی هم قبول» ادامه می‌دیم. جایی که دقیقه نودی بودن بخشی از DNA همه‌مونه تا نصفه‌شب پروپوزال می‌نویسیم، دنبال حامی مالی می‌دویم و هر کاری از دستمون بربیاد می‌کنیم تا یه اتفاق خوب رقم بخوره.

بهمان جایی که اگه اسم کار بیاد، مهارت «نه گفتنت» رسما زیر سؤال میره. هر کاری رو با آغوش باز قبول می‌کنی، با اعتمادبه‌نفس میگی «آره با هم انجامش می‌دیم» و چند روز بعد، مثل خر تو گل گیر می‌کنی ولی باز آخرش یه جوری جمعش می‌کنی.

اینجا آدم‌ها غر می‌زنن، خسته می‌شن، می‌گن «دیگه نه»، اما دفعه‌بعد دوباره برای یک برنامه، یک جشن، یا یه ایونت کوفتی آستین بالا می‌زنن. به نظرم چون توی بهمان، آخرش هیچ‌کس دلش نمیاد به ی اتفاق خوب نه بگه


بهدخت:

اینجا بهمانه؛ جایی که از حضور، نگاه یا لبخند هر کودکی، دنیای جدیدی خلق میشه.

یا حتی هر آدم بزرگتری :)


محمد:

اینجا بهمان، جایی که یاد گرفتم لازم نیست همه‌چیز کامل باشد تا شروع کنیم. اینجا همه دلشان می‌خواهد بهترین نتیجه را ببینند، اما کسی منتظر روزی نمی‌ماند که همه‌ی شرایط مهیا شود. با همان چیزی که داریم شروع می‌کنیم، اشتباه می‌کنیم، یاد می‌گیریم و ادامه می‌دهیم. شاید مهم‌ترین چیزی که اینجا یاد گرفتم همین باشد؛ اینکه رمز خیلی از اتفاق‌های خوب، فقط ادامه دادن است.

اینجا به آدم‌ها فرصت داده می‌شود؛ هم فرصت رشد کردن، هم فرصت رشد دادن. چیزی که بیشتر از همه برایم ارزش دارد، آدم‌هایش هستند. آدم‌هایی که وقت و انرژی‌شان را برای کاری می‌گذارند که پاداشش بیشتر از هر چیز، همان حس خوبی است که آخر روز با خودشان به خانه می‌برند. شاید اگر هرکسی همین گوشه‌ی کوچک خودش را آباد کند، دنیا هم کم‌کم جای بهتری شود. و قشنگ‌تر از همه، آدم‌هایی که شاید اگر بهمان نبود هیچ‌وقت مسیرشان به هم نمی‌رسید، اینجا رفیق می‌شوند؛ از آن رفاقت‌هایی که آرام‌آرام شکل می‌گیرد و ماندگار می‌شود.


درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد


محمدرضا:

بهمان برای من اونجایی هست که میتونم توش یاد بگیرم، برعکس بقیه جاها که باید مراقب باشم اشتباهی ازم سر نزنه، اینجا میایم تا آزمون و خطا کنیم، توی جایگاه‌های مختلف سازمان خودمون رو قرار بدیم و ببینیم نقاط قوت و ضعفمون چیه، تا جای ممکن خودمون رو بهتر کنیم و سعی کنیم در نقطه‌ای قرار بگیریم که بتونیم بهترین خروجی رو داشته باشیم. خروجی‌ای برای حال بهتر خودمون، بچه‌ها، اعضای داوطلب بهمان و همه افرادی که به نوعی با ما در ارتباط هستند و دغدغه رنگی‌تر شدن دنیای کودکان و نوجوانان رو دارن، همه اون‌هایی که کمک می‌کنن تکه‌های پازل کنار هم چیده بشه و دنیای اون بچه‌ای که بهمان میاد تا اون تسهیل‌گری که همراه میشه و حامی‌ای که جای اثرگذاری جدیدی پیدا می‌کنه وسیع‌تر شه.


مهدی:

با کمی تغییر و الهام از هیچکس

اینجا بهمانه، یعنی جایی که هرچی که توش میبینی باعث شادی و دلگرمیه


حامد:

9 سالگی بهمان یعنی می‌شود با دستان کوچک کارهای خارق‌العاده کرد، نه از نظر کمیت بلکه از نظر کیفیت!

بهمان 9 ساله شد چون دستان بهمانیون، جمعی کوچک و متحد بود، نه بزرگ و متفرق!

بهمان 9 ساله شد چون بهمانیون بزرگانی با شوق کودکانه بودند، نه بی‌احساس و سرد!

و اکنون ما 9 سالگی بهمان را با شادی فراوان جشن می‌گیریم تا به همگان ثابت کنیم هنوز امیدوار و قوی هستیم، نه سرخورده و ناامید!